دیوان شمس/جان من و جان تو بستست به همدیگر
ظاهر
| جان من و جان تو بستست به همدیگر | همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر | |||||
| ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من | ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر | |||||
| ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم | من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر | |||||
| همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی | تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور | |||||
| یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه | تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر | |||||
| چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم | زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر | |||||
| از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم | چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر | |||||
| مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد | تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر | |||||