دیوان شمس/تو هر چند صدری شه مجلسی
ظاهر
| تو هر چند صدری شه مجلسی | ز هستی نرستی در این محبسی | |||||
| بده وام جان گر وجوهیت هست | درآ مفلسانه اگر مفلسی | |||||
| غریبان برستند و تو حبس غم | گه از بیکسی و گه از ناکسی | |||||
| در این راه بیراه اگر سابقی | چو واگردد این کاروان واپسی | |||||
| لطیفان خوش چشم هستند لیک | به چشمت نیایند زیرا خسی | |||||
| نه بازی که صیاد شاهان شوی | برو سوی مردار چون کرکسی | |||||
| نهای شاخ تر و پذیرای آب | نه درخورد باغ و زر و مغرسی | |||||
| برو سوی جمعی چو در وحشتی | بیفروز شمعی چرا مغاسی | |||||
| چو استارگان اندر این برج خاک | گهی گنسی و گهی خنسی | |||||
| خمش کن مباف این دم از بهر برد | چو در برد ماندی تو خود اطلسی | |||||