دیوان شمس/تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
ظاهر
| تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی | دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی | |||||
| تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی | نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی | |||||
| به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید | که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی | |||||
| تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتی | به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی | |||||
| تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی | به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی | |||||
| ز تو خاکها منقش دل خاکیان مشوش | ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی | |||||
| طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد | کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی | |||||
| دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی | سخنی به درد گویی که همو کند دوایی | |||||
| ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان | ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی | |||||