دیوان شمس/تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
ظاهر
| تدبیر کند بنده و تقدیر نداند | تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند | |||||
| بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند | حیلت بکند لیک خدایی بنداند | |||||
| گامی دو چنان آید کو راست نهادست | وان گاه که داند که کجاهاش کشاند | |||||
| استیزه مکن مملکت عشق طلب کن | کاین مملکتت از ملک الموت رهاند | |||||
| شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری | کاشکار تو را باز اجل بازستاند | |||||
| خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری | کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند | |||||