دیوان شمس/تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
ظاهر
| تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم | وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم | |||||
| بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی | اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم | |||||
| نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازیها کنم | تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم | |||||
| آن پادشاه لم یزل دادهست ملک بیخلل | باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم | |||||
| چون این بنا برکنده شد آن گریههامان خنده شد | چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم | |||||
| ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر | اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم | |||||
| در چاه تخمی کاشتن بیعقل را باشد روا | این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم | |||||
| دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر | بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم | |||||
| در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد | در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم | |||||
| تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم | اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم | |||||