دیوان شمس/تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
ظاهر
| تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار | بر مثل ذرهها رقص کنان پیش یار | |||||
| شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت | رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار | |||||
| از قدح جام وی مست شده کو و کی | گرم شده جام دی سرد شده جان نار | |||||
| روح بشارت شنید پرده جان بردرید | رایت احمد رسید کفر بشد زار زار | |||||
| بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما | دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار | |||||
| گفته دل من بدو کای صنم تندخو | چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار | |||||
| عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن | شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار | |||||
| آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر | زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار | |||||
| منکر شه کور زاد بیخبر و کور باد | از شه ما شمس دین در تبریز افتخار | |||||