دیوان شمس/بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
ظاهر
| بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست | بدانک مست تجلی به ماه راه نماست | |||||
| میان روز شتر بر سر مناره رود | هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست | |||||
| بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود | مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست | |||||
| بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم | که از دهان و لب من پری رخی گویاست | |||||
| کسی که عاشق روی پری من باشد | نزاده است ز آدم نه مادرش حواست | |||||
| عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید | چو آفتاب در آتش چو چرخ بیسر و پاست | |||||
| سر بریده نگر در میان خون غلطان | دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست | |||||
| او آفتاب و چو ماهست آن سر بیتن | که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست | |||||
| بر این بساط خرد را اگر خرد بودی | بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست | |||||
| کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد | کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست | |||||
| در این چمن نظری کن به زعفران رویان | که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست | |||||
| خموش باش مگو راز اگر خرد داری | ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست | |||||
| که برد مفخر تبریز شمس تبریزی | خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست | |||||