دیوان شمس/بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
ظاهر
| بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف | ز مرغزار برون آ و صفها بشکاف | |||||
| به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ | ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف | |||||
| عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم | به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف | |||||
| تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش | ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف | |||||
| شعاع چهره او خود نهان نمیگردد | برو تو غیرت بافنده پردهها میباف | |||||
| تو دلفریب صفتهای دلفریب آری | ولیک آتش من کی رها کند اوصاف | |||||
| چو عاشقان به جهان جانها فدا کردند | فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف | |||||
| اگر چه کعبه اقبال جان من باشد | هزار کعبه جان را بگرد تست طواف | |||||
| دهان ببستهام از راز چون جنین غمم | که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف | |||||
| تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام | خطای مست بود پیش عقل عقل معاف | |||||
| خمار بیحد من بحرهای میخواهد | که نیست مست تو را رطلها و جره کفاف | |||||
| بجز به عشق تو جایی دگر نمیگنجم | که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف | |||||
| نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست | چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف | |||||
| نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست | اگر هزار بخوانند سوره ایلاف | |||||
| به نور دیده سلف بستهام به عشق رخت | که گوش من نگشاید به قصه اسلاف | |||||
| منم کمانچه نداف شمس تبریزی | فتاده آتش او در دکان این نداف | |||||