دیوان شمس/بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
ظاهر
| بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی | بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی | |||||
| برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل | فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی | |||||
| در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن | بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی | |||||
| اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده | سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی | |||||
| قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن | به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی | |||||
| بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان | که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی | |||||
| بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن | بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی | |||||
| بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین | چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی | |||||