دیوان شمس/بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
ظاهر
| بیایید بیایید که گلزار دمیدهست | بیایید بیایید که دلدار رسیدهست | |||||
| بیارید بهیکبار همهجان و جهان را | به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیدهست | |||||
| بر آن زشت بخندید که او ناز نماید | بر آن یار بگریید که از یار بریدهست | |||||
| همهشهر بشورید چو آوازه دراُفتاد | که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیدهست | |||||
| چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت | مگر نامهی اعمال ز آفاق پریدهست؟ | |||||
| بکوبید دهلها و دگر هیچ مگویید | چه جای دل و عقل است؟ که جان نیز رمیدهست | |||||