دیوان شمس/بیار باده که دیر است در خمار توام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بیار باده که دیر است در خمار توام)
'


 بیار باده که دیر است در خمار تواماگر چه دلق کشانم نه یار غار توام 
 بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشتغلام همت و داد بزرگوار توام 
 در این زمان که خمارم مطیع من می باشچو مست گشتم از آن پس به اختیار توام 
 بیار جام اناالحق شراب منصوریدر این زمان که چو منصور زیر دار توام 
 به یاد آر سخن‌ها و شرط‌ها که ز الستقرار دادی با من بر آن قرار توام 
 بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منیعجبتر اینک در این لحظه من سوار توام 
 میان حلقه به ظاهر تو در دوار منیولی چو درنگرم نیک در دوار توام 
 به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهرهکه من عدو قدح‌های زهربار توام 
 چو شیشه زان شده‌ام تا که جام شه باشمشها بگیر به دستم که دست کار توام 
 عجب که شیشه شکافید و می نمی‌ریزدچگونه ریزد داند که بر کنار توام 
 اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توامچو زعفران شدم اما به لاله زار توام 
 چگونه کافر باشم چو بت پرست توامچگونه فاسق باشم شرابخوار توام 
 بیا بیا که تو راز زمانه می دانیبپوش راز دل من که رازدار توام 
 چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ منگمان فتاد رخم را که هم عذار توام 
 شمرد مرغ دلم حلقه‌های دام تو رااز آن خویش شمارم که در شمار توام 
 اگر چه در چه پستم نه سربلند تواموگر چه اشتر مستم نه در قطار توام 
 میان خون دل پرخون بگفت خاک تو رااگر چه غرقه خونم نه در تغار توام 
 اگر چه مال ندارم نه دستمال تواماگر چه کار ندارم نه مست کار توام 
 برآی مفخر آفاق شمس تبریزیکه عاشق رخ پرنور شمس وار توام