دیوان شمس/بیار باده که اندر خمار خمارم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بیار باده که اندر خمار خمارم)
'


 بیار باده که اندر خمار خمارمخدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم 
 بیار جام شرابی که رشک خورشید استبه جان عشق که از غیر عشق بیزارم 
 بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف استبدان سبب که ز جان دردهای سر دارم 
 بیار آنک نگنجد در این دهان نامشکه می شکافد از او شقه‌های گفتارم 
 بیار آنک چو او نیست گولم و نادانچو با ویم ملک گربزان و طرارم 
 بیار آنک دمی کز سرم شود خالیسیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم 
 بیار آنک رهاند از این بیار و میاربیار زود و مگو دفع کز کجا آرم 
 بیار و بازرهان سقف آسمان‌ها راشب دراز ز دود و فغان بسیارم 
 بیار آنک پس مرگ من هم از خاکمبه شکر و گفت درآرد مثال نجارم 
 بیار می که امین میم مثال قدحکه هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم 
 نجار گفت پس مرگ کاشکی قوممگشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم 
 به استخوان و به خونم نظر نکردندیبه روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم 
 چه نردبان که تراشیده‌ام من نجاربه بام هفتم گردون رسید رفتارم 
 مسیح وار شدم من خرم بماند به زیرنه در غم خرم و نی به گوش خروارم 
 بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلیببین که در پس گل صد هزار گلزارم 
 طلوع کرد از این لحم شمس تبریزیکه آفتابم و سر زین وحل برون آرم 
 غلط مشو چو وحل در رویم دیگربارکه برقرارم و زین روی پوش در عارم 
 به هر صبوح درآیم به کوری کورانبرای کور طلوع و غروب نگذارم