دیوان شمس/بگو دل را که گرد غم نگردد
ظاهر
| بگو دل را که گرد غم نگردد | ازیرا غم به خوردن کم نگردد | |||||
| نبات آب و گل جمله غم آمد | که سور او بجز ماتم نگردد | |||||
| مگرد ای مرغ دل پیرامن غم | که در غم پر و پا محکم نگردد | |||||
| دل اندر بیغمی پری بیابد | که دیگر گرد این عالم نگردد | |||||
| دلا این تن عدو کهنه تست | عدو کهنه خال و عم نگردد | |||||
| دلا سر سخت کن کم کن ملولی | ملول اسرار را محرم نگردد | |||||
| چو ماهی باش در دریای معنی | که جز با آب خوش همدم نگردد | |||||
| ملالی نیست ماهی را ز دریا | که بیدریا خود او خرم نگردد | |||||
| یکی دریاست در عالم نهانی | که در وی جز بنی آدم نگردد | |||||
| ز حیوان تا که مردم وانبرد | درون آب حیوان هم نگردد | |||||
| خموش از حرف زیرا مرد معنی | بگرد حرف لا و لم نگردد | |||||