دیوان شمس/بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من
ظاهر
| بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من | بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من | |||||
| کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش | هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من | |||||
| خاصه کنون از جوش او زان جوش بیروپوش او | رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من | |||||
| پردهست بر احوال من این گفتی و این قال من | ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من | |||||
| کو نعرهای یا بانگی اندرخور سودای من | کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من | |||||
| این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش | تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من | |||||
| نظاره کن کز بام او هر لحظهای پیغام او | از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من | |||||
| لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم | کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من | |||||
| اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من | سینای موسی را نگر در سینه افکار من | |||||
| امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها | در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من | |||||
| آن پیل بیخواب ای عجب چون دید هندستان به شب | لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من | |||||
| امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم | کمد به میرابی دل سرچشمه انهار من | |||||
| بر گوش من زد غرهای زان مست شد هر ذرهای | بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من | |||||
| یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان | در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من | |||||
| صبر از دل من بردهای مست و خرابم کردهای | کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من | |||||
| این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر | ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من | |||||
| ای دلبر بیجفت من ای نامده در گفت من | این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من | |||||
| ای طوطی هم خوان ما جز قند بیچونی مخا | نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من | |||||
| از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود | دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من | |||||
| ای طبلهام پرشکرت من طبل دیگر چون زنم | ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من | |||||
| مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر | این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من | |||||
| خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد | برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من | |||||
| در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین | ابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من | |||||
| بس سنگ و بس گوهر شدم بس ممن و کافر شدم | گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من | |||||
| روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد | گویم صفات آن صمد با نطق درانبار من | |||||
| جانم نشد زینها خنک یا ذا السماء و الحبک | ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من | |||||
| امشب چه باشد قرنها ننشاند آن نار و لظی | من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من | |||||
| هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شوم | همواره آنتر می شوم از دولت هموار من | |||||
| چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم | گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من | |||||
| ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو | روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من | |||||
| روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او | روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من | |||||
| کردهست امشب یاد او جان مرا فرهاد او | فریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من | |||||
| مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش او | ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من | |||||
| دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر | کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من | |||||
| زان می حرام آمد که جان بیصبر گردد در زمان | نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من | |||||
| جان گر همیلرزد از او صد لرزه را می ارزد او | کو دیدههای موج جو در قلزم زخار من | |||||
| من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش | حیرت همیحیران شود در مبعث و انشار من | |||||
| خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او | ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من | |||||
| خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر | ای عمر بیاو مرگ من وی فخر بیاو عار من | |||||
| آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده | از عقده من فارغ شده بیدانش فوار من | |||||
| بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم | کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من | |||||
| پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان | بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من | |||||
| جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو | جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من | |||||