دیوان شمس/بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار من)
'


 بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار منبر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من 
 کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلشهر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من 
 خاصه کنون از جوش او زان جوش بی‌روپوش اورحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من 
 پرده‌ست بر احوال من این گفتی و این قال منای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من 
 کو نعره‌ای یا بانگی اندرخور سودای منکو آفتابی یا مهی ماننده انوار من 
 این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبشتا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من 
 نظاره کن کز بام او هر لحظه‌ای پیغام اواز روزن دل می رسد در جان آتشخوار من 
 لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنمکان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من 
 اندرخور گفتار من منگر به سوی یار منسینای موسی را نگر در سینه افکار من 
 امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارهادر پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من 
 آن پیل بی‌خواب ای عجب چون دید هندستان به شبلیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من 
 امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلمکمد به میرابی دل سرچشمه انهار من 
 بر گوش من زد غره‌ای زان مست شد هر ذره‌ایبانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من 
 یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده رواندر قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من 
 صبر از دل من برده‌ای مست و خرابم کرده‌ایکو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من 
 این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبرای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من 
 ای دلبر بی‌جفت من ای نامده در گفت مناین گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من 
 ای طوطی هم خوان ما جز قند بی‌چونی مخانی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من 
 از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو روددوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من 
 ای طبله‌ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنمای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من 
 مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحراین است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من 
 خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شدبرقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من 
 در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنینابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من 
 بس سنگ و بس گوهر شدم بس ممن و کافر شدمگه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من 
 روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بدگویم صفات آن صمد با نطق درانبار من 
 جانم نشد زین‌ها خنک یا ذا السماء و الحبکای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من 
 امشب چه باشد قرن‌ها ننشاند آن نار و لظیمن آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من 
 هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شومهمواره آنتر می شوم از دولت هموار من 
 چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شومگشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من 
 ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشوروزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من 
 روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست اوروزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من 
 کرده‌ست امشب یاد او جان مرا فرهاد اوفریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من 
 مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش اوناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من 
 دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحرکامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من 
 زان می حرام آمد که جان بی‌صبر گردد در زماننحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من 
 جان گر همی‌لرزد از او صد لرزه را می ارزد اوکو دیده‌های موج جو در قلزم زخار من 
 من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و ششحیرت همی‌حیران شود در مبعث و انشار من 
 خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از اوای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من 
 خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکرای عمر بی‌او مرگ من وی فخر بی‌او عار من 
 آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شدهاز عقده من فارغ شده بی‌دانش فوار من 
 بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنمکو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من 
 پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلانبیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من 
 جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگوجز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من