دیوان شمس/بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
ظاهر
| بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن | ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن | |||||
| گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو | بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن | |||||
| بهر جمال تو است جندره حوریان | عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن | |||||
| پرده خوبی تو شقه زلف تو است | ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن | |||||
| آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر | دست و دلش درشکست باز بماندش دهن | |||||
| این قفص پرنگار پرده مرغ دل است | دل تو بنشناختی از قفص دل شکن | |||||
| پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک | سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن | |||||
| واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق | پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن | |||||
| چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین | مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن | |||||