دیوان شمس/به غم فرونروم باز سوی یار روم
ظاهر
| به غم فرونروم باز سوی یار روم | در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم | |||||
| ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم | به گلشن ابد و سرو پایدار روم | |||||
| من از شمار بشر نیستم وداع وداع | به نقل و مجلس و سغراق بیشمار روم | |||||
| نمیشکیبد ماهی ز آب من چه کنم | چو آب سجده کنان سوی جویبار روم | |||||
| به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد | همان بهست که اکنون به اختیار روم | |||||
| ز داد عشق بود کار و بار سلطانان | به عشق درنروم در کدام کار روم | |||||
| شنیدهام که امیر بتان به صید شدهست | اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم | |||||
| چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار | به عشق دل به دهان سگ شکار روم | |||||
| چو بر براق سعادت کنون سوار شدم | به سوی سنجق سلطان کامیار روم | |||||
| جهان عشق به زیر لوای سلطانی است | چو از رعیت عشقم بدان دیار روم | |||||
| منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان | بدان جهان و بدان جان بیغبار روم | |||||
| غبار تن نبود ماه جان بود آن جا | سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم | |||||
| اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم | وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم | |||||
| خموش کی هلدم تشنگی این یاران | مگر که از بر یاران به یار غار روم | |||||
| جوار مفخر آفاق شمس تبریزی | بهشت عدن بود هم در آن جوار روم | |||||