دیوان شمس/به غم فرونروم باز سوی یار روم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(به غم فرونروم باز سوی یار روم)
'


 به غم فرونروم باز سوی یار رومدر آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم 
 ز برگ ریز خزان فراق سیر شدمبه گلشن ابد و سرو پایدار روم 
 من از شمار بشر نیستم وداع وداعبه نقل و مجلس و سغراق بی‌شمار روم 
 نمی‌شکیبد ماهی ز آب من چه کنمچو آب سجده کنان سوی جویبار روم 
 به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببردهمان به‌ست که اکنون به اختیار روم 
 ز داد عشق بود کار و بار سلطانانبه عشق درنروم در کدام کار روم 
 شنیده‌ام که امیر بتان به صید شده‌ستاگر چه لاغرم سوی مرغزار روم 
 چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکاربه عشق دل به دهان سگ شکار روم 
 چو بر براق سعادت کنون سوار شدمبه سوی سنجق سلطان کامیار روم 
 جهان عشق به زیر لوای سلطانی استچو از رعیت عشقم بدان دیار روم 
 منم که در نظرم خوار گشت جان و جهانبدان جهان و بدان جان بی‌غبار روم 
 غبار تن نبود ماه جان بود آن جاسزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم 
 اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوموگر خلیل جلیلم در آن شرار روم 
 خموش کی هلدم تشنگی این یارانمگر که از بر یاران به یار غار روم 
 جوار مفخر آفاق شمس تبریزیبهشت عدن بود هم در آن جوار روم