دیوان شمس/به حق چشم خمار لطیف تابانت
ظاهر
| به حق چشم خمار لطیف تابانت | به حلقه حلقه آن طره پریشانت | |||||
| بدان حلاوت بیمر و تنگهای شکر | که تعبیهست در آن لعل شکرافشانت | |||||
| به کهربایی کاندر دو لعل تو درجست | که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت | |||||
| به حق غنچه و گلهای لعل روحانی | که دام بلبل عقلست در گلستانت | |||||
| به آب حسن و به تاب جمال جان پرور | کز آن گشاد دهان را انار خندانت | |||||
| بدان جمال الهی که قبله دلهاست | که دم به دم ز طرب سجده میبرد جانت | |||||
| تو یوسفی و تو را معجزات بسیارست | ولی بسست خود آن روی خوب برهانت | |||||
| چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند | خدای عز و جل کی دهد بدیشانت | |||||
| ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس | برای دیدنت از جا بدی به بستانت | |||||
| چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان | کجا دهد شه سردان به دست سردانت | |||||
| شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو | که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت | |||||
| هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت | برآید از دل پاک و نماید احسانت | |||||
| درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک | ز ابلهی و خری میکشد به زندانت | |||||
| نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل | نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت | |||||
| تو را که در دو جهان مینگنجی از عظمت | ابوهریره گمان چون برد در انبانت | |||||
| به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر | دلم ز پرده ستاید هزار چندانت | |||||
| دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست | ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت | |||||
| بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی | که تو غریب مهی و غریب ارکانت | |||||