دیوان شمس/به حارسان نکوروی من خطاب کنید
ظاهر
| به حارسان نکوروی من خطاب کنید | که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید | |||||
| گهی به خاطر بیگانگان سال دهید | گهی دل همه را سخره جواب کنید | |||||
| و چون شدند همه سخره سال و جواب | شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید | |||||
| دلی که نیست در اندیشه سال و جواب | وی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید | |||||
| زنید خاک به چشمی که باد در سر اوست | دو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید | |||||
| از آن که هر که جز این آب زندگی باشد | سراب مرگ بود پشت بر سراب کنید | |||||
| چو زندگی ابد هست اندر آب حیات | به ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید | |||||
| گداز عاشق در تاب عشق کی ماند | به خدمتی که شما از پی ثواب کنید | |||||
| چو کف جود و سخاوت به لطف بگشاید | نشاید این که شما قصه سحاب کنید | |||||
| وگر ز تن حشم زنگبار خون آرد | سپاه قیصر رومی شما حراب کنید | |||||
| به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمور | چرا چو جغد حدیث تن خراب کنید | |||||
| که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روم | مخنثی چه بود فک آن رقاب کنید | |||||
| لوای دولت مخدوم شمس دین آمد | گروه بازصفت قصد آن جناب کنید | |||||