دیوان شمس/بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
ظاهر
| بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا | باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ | |||||
| غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت | ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما | |||||
| ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران | عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا | |||||
| عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند | صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل | |||||
| ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل | خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی | |||||
| امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو | چون نام رویت میبرم دل میرود والله ز جا | |||||
| کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو | کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا | |||||
| گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی | ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا | |||||
| ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم | زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا | |||||
| افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین | خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا | |||||
| آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگو | سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا | |||||
| رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بیخبر | ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی | |||||
| جانها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان | از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا | |||||
| سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره | الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا | |||||
| ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده | بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا | |||||
| گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را | وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا | |||||
| مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی | زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا | |||||
| نیها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر | رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا | |||||
| بد بیتو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این | دف گفت میزن بر رخم تا روی من یابد بها | |||||
| این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن | تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا | |||||
| حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین | والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا | |||||
| یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو | یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا | |||||