دیوان شمس/بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان)
'


 بفریفتیم دوش و پرندوش به دستانخوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان 
 دی عهد نکردی بروم بازبیایمسوگند نخوردی که بجویم دل مستان 
 گفتی که به بستان بر من چاشت بیاییدرفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان 
 ای عشوه تو گرمتر از باد تموزیوی چهره تو خوبتر از روی گلستان 
 دانی که دغل از چو تو یاری به چه مانددر عین تموزی بجهد برق زمستان 
 گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کنصد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان 
 بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودیهرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان 
 ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیستزان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن