دیوان شمس/بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من)
'


 بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار منگفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من 
 ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر منجان من و جان همه حیران شده در کار من 
 ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان منای آتشی انداخته در جان زیرکسار من 
 ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمکدر هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من 
 سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبریهم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من 
 خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تووز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من 
 ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانواآهسته‌تر زن زخمه‌ها تا نگسلانی تار من 
 تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جانیا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من 
 از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار توصد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من 
 هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرمتا برد آخر عاقبت دستار من دستار من 
 آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردمتا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من