دیوان شمس/بر آستانه اسرار آسمان نرسد
ظاهر
| بر آستانه اسرار آسمان نرسد | به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد | |||||
| گمان عارف در معرفت چو سیر کند | هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد | |||||
| کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب | ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد | |||||
| هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص | به دانک بسته شود جان او به کان نرسد | |||||
| علف مده حس خود را در این مکان ز بتان | که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد | |||||
| که آهوی متأنس بماند از یاران | به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد | |||||
| به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی | برو محال مجو کت همین همان نرسد | |||||
| پیاز و سیر به بینی بری و میبویی | از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد | |||||
| خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت | که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد | |||||