دیوان شمس/برو ای دل به سوی دلبر من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(برو ای دل به سوی دلبر من)
'


 برو ای دل به سوی دلبر منبدان خورشید شرق و شمع روشن 
 مرو هر سو به سوی بی‌سویی روکه هر مسکین بدان سو یافت مسکن 
 بنه سر چون قلم بر خط امرشکه هر بی‌سر از او افراشت گردن 
 که جز در ظل آن سلطان خوباندل ترسندگان را نیست ممن 
 به دستت او دهد سرمایه زرز پایت او گشاید بند آهن 
 ور از انبوهی از در ره نیابیچو گنجشکان درآ از راه روزن 
 وگر زان خرمن گل بو نیابیچه سود عنبرینه و مشک و لادن 
 وگر سبلت ز شیرش تر نکردیبرو ای قلتبان و ریش می کن 
 چو دیدی روی او در دل برویدگل و نسرین و بید و سرو و سوسن 
 درآمیزد دلت با آب حسنشچو آتش که درآویزد به روغن 
 درآ در آتشش زیرا خلیلیمرم ز آتش نه‌ای نمرود بدظن 
 درآ در بحر او تا همچو ماهیبروید مر تو را از خویش جوشن 
 ز کاه غم جدا کن حب شادیکه آن مه را برای ماست خرمن 
 بهار آمد برون آ همچو سبزهبه کوری دی و بر رغم بهمن 
 نخمی چون کمان گر تیر اوییبه قاب قوس رستستی ز مکمن 
 زهی بر کار و ساکن تو به ظاهرمثال مرهمی در کار کردن 
 خمش کن شد خموشی چون بلادربلادر گر ننوشی باش کودن