دیوان شمس/برست جان و دلم از خودی و از هستی
ظاهر
| برست جان و دلم از خودی و از هستی | شدست خاص شهنشاه روح در مستی | |||||
| زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه | زهی بلند که جان گشت در چنین پستی | |||||
| درست گشت مرا آنچ میندانستم | چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی | |||||
| چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد | بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی | |||||
| طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا | که مژده ده که ز رنج وجود وارستی | |||||
| ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد | نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی | |||||
| ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش | ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی | |||||