دیوان شمس/بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین)
'


 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرینصدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین 
 صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد منکه نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین 
 هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدیمگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین 
 چه شراب است کز آن بو گل‌تر آهوی ناف استبه زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین 
 هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف منپس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین 
 وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغرمده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین 
 چه کند باده حق را جگر باطل فانیچه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین 
 هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شدملکان را تب لرز است و حریر است نهالین 
 چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمدشکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین