دیوان شمس/ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
ظاهر
| ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد | که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد | |||||
| که عشق شیر سیاهست تشنه و خون خوار | به غیر خون دل عاشقان همینچرد | |||||
| به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد | چو درفتادی از آن پس ز دور مینگرد | |||||
| امیر دست درازست و شحنه بیباک | شکنجه میکند و بیگناه میفشرد | |||||
| هر آنک در کفش آید چو ابر میگرید | هر آنک دور شد از وی چو برف میفسرد | |||||
| هزار جام به هر لحظه خرد درشکند | هزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد | |||||
| هزار چشم بگریاند و فروخندد | هزار کس بکشد زار زار و یک شمرد | |||||
| به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغ | چو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد | |||||
| ز بند او نرهد کس به شید یا به جنون | ز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد | |||||
| مخبطست سخنهای من از او گر نی | نمودمی به تو آن راهها که میسپرد | |||||
| نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیرد | نمودمی که چگونه شکار را شکرد | |||||