دیوان شمس/با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
ظاهر
| با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست | آنک از او آگهست از همه عالم بریست | |||||
| آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست | چهره او آفتاب طره او عنبریست | |||||
| آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی | گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست | |||||
| بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور | بر عدد اختران ماه ورا مشتریست | |||||
| چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند | زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست | |||||
| اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او | زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست | |||||
| پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر | کتش از لطف او روضه نیلوفریست | |||||
| چون رخ گلزار او هست چراگاه روح | روح از آن لاله زار آه که چون پروریست | |||||
| مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت | آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست | |||||