دیوان شمس/با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
ظاهر
| با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین | با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین | |||||
| ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید | آن را که پرده نیست برو روی او ببین | |||||
| آن روی بین که بر رخش آثار روی او است | آن را نگر که دارد خورشید بر جبین | |||||
| از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد | شهمات میشود ز رخش ماه بر زمین | |||||
| در طرههاش نسخه ایاک نعبد است | در چشمهاش غمزه ایاک نستعین | |||||
| بیخون و بیرگ است تنش چون تن خیال | بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین | |||||
| از بس که در کنار همیگیردش نگار | بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین | |||||
| صبحی است بیسپیده و شامی است بیخضاب | ذاتی است بیجهات و حیاتی است بیحنین | |||||
| کی نور وام خواهد خورشید از سپهر | کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین | |||||
| بیگفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر | تا زود بر خزینه گوهر شوی امین | |||||
| در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو | این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین | |||||