دیوان شمس/با صد هزار دستان آمد خیال یاری
ظاهر
| با صد هزار دستان آمد خیال یاری | در پای او بمیرا هر جا بود نگاری | |||||
| خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی | این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری | |||||
| تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی | تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری | |||||
| ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه | آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری | |||||
| زان چهرههای شیرین در دل عجیب شوری | این روی همچو زر را از مهر او عیاری | |||||
| گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم | گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری | |||||
| رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه | میتاخت شاد و خندان آن ماه در غباری | |||||
| تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد | تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری | |||||
| از گلستان عشقش خاری در این جگر شد | صد گلستان غلام خارش چگونه خاری | |||||
| در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش | تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری | |||||
| در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا | گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری | |||||
| از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو | عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری | |||||
| یا رب ببینم آن را کان شاه میخرامد | داده به کون نوری زان چهرهای چو ناری | |||||
| بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش | بینم که اندرافتد شوری نو از شراری | |||||
| از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم | مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری | |||||