دیوان شمس/با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
ظاهر
| با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی | رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی | |||||
| دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم | آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی | |||||
| یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی | یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی | |||||
| بس احتراز کردم صبر دراز کردم | امروز ناز کردم با اصل نازنینی | |||||
| امشب چو مه برآید داوود جان بیاید | ای رنج موم گردی گر برج آهنینی | |||||
| شب بنده را بپرسد وز بیگهی نترسد | شب نیز مست گردد بینقل و ساتکینی | |||||
| ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله | بر بنده کمینه تو نیز در کمینی | |||||