دیوان شمس/با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
ظاهر
| با تلخی معزولی میری بنمی ارزد | یک روز همیخندد صد سال همیلرزد | |||||
| خربندگی و آنگه از بهر خر مرده | بهر گل پژمرده با خار همیسازد | |||||
| زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند | زیرا که همه خنده زین خنده همیخیزد | |||||
| ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت | تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد | |||||
| ای خسته افتاده بنگر که که افکندت | چون درنگری او را هم اوت برانگیزد | |||||
| گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش | شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد | |||||