دیوان شمس/بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
ظاهر
| بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت | پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت | |||||
| هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری | صد رطل درآشامم بیساغر و بیآلت | |||||
| مرغان هوایی را بازان خدایی را | از غیب به دست آرم بیصنعت و بیحیلت | |||||
| خود از کف دست من مرغان عجب رویند | می از لب من جوشد در مستی آن حالت | |||||
| آن دانه آدم را کز سنبل او باشد | بفروشم جنت را بر جان نهم جنت | |||||