دیوان شمس/ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهی)
'


 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهیمسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی 
 آن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دریو آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی 
 در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی 
 مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستی و وصل و قهقهی 
 دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمودرزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی 
 مانند خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود می‌گرد خوش بر بام او همچون مهی 
 بر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنانوالله مبارک حضرتی والله همایون درگهی 
 آن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمانرستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهی 
 بربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربازان سان که سوی کهربا بی‌پر و پا پرد کهی 
 می‌دانک بی‌انزال او نزلی نروید در زمینبی‌صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهی 
 ارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیانهمچون عرابی می‌کند آن اشتران را نهنهی 
 بر لوح دل رمال جان رمل حقایق می‌زندتا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهی 
 خوشتر روید ای همرهان کمد طبیبی در جهانزنده کن هر مرده‌ای بیناکن هر اکمهی 
 این‌ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخشنی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهی 
 خاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپربلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی