دیوان شمس/ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
ظاهر
| ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته | وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته | |||||
| صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده | صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته | |||||
| یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی | من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته | |||||
| از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت | هم پوست بردریده هم استخوان شکسته | |||||
| دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک | وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته | |||||
| ای بنده کمینت گشته چو آبگینه | بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته | |||||
| در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم | زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته | |||||