دیوان شمس/ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی)
'


 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدیآتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی 
 آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شدآتش خویش را بگو کب حیات آمدی 
 چاشنی خیال تو می‌بدرد دل مراای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی 
 شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شدنور به است از همه خاصه که نور سرمدی 
 نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شدماه مرا محاق شد بی‌مه فضل ایزدی 
 بازرسید آیتی از طرف عنایتیوحدت بی‌نهایتی گشت امام و مقتدی 
 بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر راقبه ببست شهر را شهر برست از بدی