دیوان شمس/ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای
ظاهر
| ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای | ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشادهای | |||||
| صبح که آفتاب خود سر نزدهست از زمین | جام جهان نمای را بر کف جان نهادهای | |||||
| مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی | روی زمین گرفتهای داد زمانه دادهای | |||||
| مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی | چشمه مشک دیدهای جوشش خنب بادهای | |||||
| سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو | ز آنک به گردن همه بستهتر از قلادهای | |||||
| خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن | گر چه ز دوش بیخودی بیسر و پا فتادهای | |||||
| هر سحری خیال تو دارد میل سردهی | دشمن عقل و دانشی فتنه مرد سادهای | |||||
| همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی | همچو کباب قوتی همچو شراب شادهای | |||||
| خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بینشان | عشق سوارهات کند گر چه چنین پیادهای | |||||
| ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان | گوهر آب و آتشی مونس نر و مادهای | |||||
| این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون | بند ردا و خرقهای مرد سر سجادهای | |||||
| باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو | یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زادهای | |||||
| لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را | جانب بزم خویش کش شاه طریق جادهای | |||||