دیوان شمس/ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
ظاهر
| ای ناطق الهی و ای دیده حقایق | زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق | |||||
| تو بس قدیم پیری بس شاه بینظیری | جان را تو دستگیری از آفت علایق | |||||
| در راه جان سپاری جانها تو را شکاری | آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق | |||||
| مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد | ای عاشق جمالت نور جلال خالق | |||||
| گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم | بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق | |||||
| لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو | ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق | |||||
| ای آفتاب جانها ای شمس حق تبریز | هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق | |||||