دیوان شمس/ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
ظاهر
| ای محو راه گشته از محو هم سفر کن | چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن | |||||
| دل آینه است چینی با دل چو همنشینی | صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن | |||||
| دانم که برشکستی تو محو دل شدستی | در عین نیست هستی یک حمله دگر کن | |||||
| تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری | ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن | |||||
| چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی | با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن | |||||
| ماییم ذره ذره در آفتاب غره | از ذره خاک بستان در دیده قمر کن | |||||
| از ما نماند برجا جان از جنون و سودا | ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن | |||||
| در عالم منقش ای عشق همچو آتش | هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن | |||||
| ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند | مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن | |||||
| سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز | آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن | |||||