دیوان شمس/ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
ظاهر
| ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر | گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر | |||||
| بندیش از آن روز که دمهای شماری | تو میزنی و وهم زنت شوی دگر بر | |||||
| خود را تو سپر کن به قبول همه احکام | زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر | |||||
| از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود | کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر | |||||
| ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی | طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر | |||||
| آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست | شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر | |||||
| جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده | ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر | |||||
| از کار جهان سیر شده خاطر عارف | عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر | |||||
| دیدست که گر نوش کند آب جهان را | بیحضرت تو آب ندارد به جگر بر | |||||
| گیرم همه شب پاس نداری و نزاری | خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر | |||||
| آنها که شب و صبحدم آرام ندیدند | ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر | |||||
| موسی همه شب نور همیجست و به آخر | نوری عجبی دید به بالای شجر بر | |||||
| یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را | تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر | |||||
| مقصود خدا بود و پسر بود بهانه | عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر | |||||
| او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل | چون خار بود آفل او را به بصر بر | |||||
| جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش | ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر | |||||
| ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی | انکار تو پس چیست به عباد حجر بر | |||||
| یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت | ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر | |||||
| بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست | ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر | |||||
| بربستم لب را ز ره چشم بگویم | چیزی که رود مستی آن کله سر بر | |||||
| نی نی بنگویم که عجب صید شگرفست | مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر | |||||