دیوان شمس/ای صد هزار خرمن‌ها را بسوخته

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای صد هزار خرمن‌ها را بسوخته)
'


 ای صد هزار خرمن‌ها را بسوختهزین پس مدار خرمن ما را بسوخته 
 از عشق سنگ خارا بر آهنی زدهبرقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته 
 از سر قدم بساختم ای آفتاب حسنهم سر به جوش آمده هم پا بسوخته 
 سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده‌ایهم پرده‌اش دریده و سرنا بسوخته 
 در اصل زمهریر گر افتد ز آتشتتا روز حشر بینی سرما بسوخته 
 از عالم نه جای ندا کرد عشق توهر جان که گوش داشته برجا بسوخته 
 ای لطف سوزشی که شرار جمال توجان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته 
 آن روی سرخ را می احمر دمی بدیدصفرای عشق او می حمرا بسوخته 
 آن خد احمر ار بنمایی دمی دگرسودای تو برآید و صفرا بسوخته 
 طبعی که لاف زلف مطرا همی‌زدیاز جعد طره تو مطرا بسوخته 
 در وا شدم به جستن تو جانب فلکدر وا نگشت ماندم دروا بسوخته 
 کی بینم از شعاع وصال تو آتشیراه دراز هجر ز پهنا بسوخته 
 من چون سپند رقص کنان اندر او شدهشعر تر و قصیده غرا بسوخته 
 اندرفتاده برق به دکان عاشقانبازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته 
 زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانکز اکسیر مس‌ها را استا بسوخته 
 ایمان و ممنان همه حیران شده ز عشقزنار پیر راهب ترسا بسوخته 
 برقی ز شمس دین و ز تبریز آمدهابری که پرده گشت ز بالا بسوخته