دیوان شمس/ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی)
'


 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانی 
 ای آتش در آتش هم می‌کش و هم می‌کشسلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی 
 شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی می‌کن که همه جانی 
 گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارماز شیر عجب باشد بس نادره چوپانی 
 گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی‌دانم دانم که تو می‌دانی 
 گر در غم و در رنجم در پوست نمی‌گنجمکز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی 
 گه چون شب یغمایی هر مدرکه برباییروز از تن همچون شب چون صبح برون رانی 
 گه جامه بگردانی گویی که رسولم منیا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی 
 در رزم تویی فارس بر بام تویی حارسآن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی 
 ای عشق تویی جمله بر کیست تو را حملهای عشق عدم‌ها را خواهی که برنجانی 
 ای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهریسرنای تو می‌نالد هم تازی و سریانی 
 گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی توفر تو همی‌تابد از تابش پیشانی 
 پنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه چه می‌آیی در پرده پنهانی 
 ای چشم نمی‌بینی این لشکر سلطان راوی گوش نمی‌نوشی این نوبت سلطانی 
 گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جانگنجی است به یک حبه در غایت ارزانی 
 لاحول کجا راند دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن گردی که تو ننشانی 
 چون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتمییز کجا ماند در دیده انسانی 
 هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمههر وهم برد دستی از عقل به آسانی 
 از خاک درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربانی 
 تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازدقطره سوی بحر آید از سیل کهستانی 
 نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جاخامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی