دیوان شمس/ای ساقی و دستگیر مستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای ساقی و دستگیر مستان)
'


 ای ساقی و دستگیر مستاندل را ز وفای مست مستان 
 ای ساقی تشنگان مخموربس تشنه شدند می پرستان 
 از دست به دست می روان کنبر دست مگیر مکر و دستان 
 سررشته نیستی به ما دهدر حسرت نیستند هستان 
 چون قیصر ما به قیصریه‌ستما را منشان به آبلستان 
 هر جا که می است بزم آن جاستهر جا که وی است نک گلستان 
 یک جام برآر همچو خورشیدعالی کن از آن نهال پستان 
 دیدار حق است ممنان راخوارزم نبیند و دهستان 
 منکر ز برای چشم زخمتهمچو سر خر میان بستان 
 گر در دل او نمی‌نشیندخوش در دل ما نشسته است آن