دیوان شمس/ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ای

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ای)
'


 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ایدر سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه‌ای 
 چونکه خیال خوش دمت از سوی غیب دردمدز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه‌ای 
 زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گلقامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه‌ای 
 آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه‌ایچون برهد ز باز جان قالب چون سمانه‌ای 
 ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جانشاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه‌ای 
 باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بینوین همگی درخت‌ها رسته شده ز دانه‌ای 
 از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شدتا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه‌ای 
 لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می‌زندگر نکند وصال تو بار دگر بهانه‌ای 
 روزه مریم مرا خوان مسیحیت نواتر کنم از فرات تو امشب خشک نانه‌ای 
 گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ماگشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه‌ای 
 پیش کشیی آن کمان هر کس می‌کند زهیبهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه‌ای 
 جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و منیوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه‌ای 
 خامش کن اگر سرت خارش نطق می‌دهدهست برای جعد تو صبر گزیده شانه‌ای