دیوان شمس/ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
ظاهر
| ای رخ خندان تو مایه صد گلستان | باغ خدایی درآ خار بده گل ستان | |||||
| جامه تن را بکن جان برهنه ببین | جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان | |||||
| هین که نهای بیزبان پیش چنین جانها | قصه نی بیزبان نعره جان بیدهان | |||||
| آمد امروز یار گفت سلام علیک | چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان | |||||
| خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج | خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان | |||||
| لعل لب او که دور از لب و دندان تو | خواند فسونهای عشق خواجه ببین این نشان | |||||
| آمد غماز عشق گفت در این گوش من | یار میان شماست خوب و لطیف و نهان | |||||
| دامن دل را کشید یار به یک گوشهای | گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان | |||||
| گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من | شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان | |||||
| و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را | و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان | |||||