دیوان شمس/ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی)
'


 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتیما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی 
 نوری که بدو پرد جان از قفص قالبدر تو نظری کرد او در نور نظر رفتی 
 رفتی تو از این پستی در شادی و در مستیآن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی 
 مانند خیالی تو هر دم به یکی صورتزین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی 
 امروز چو جانستی در صدر جنانستیاز دور قمر رستی بالای قمر رفتی 
 اکنون ز تن گریان جانا شده‌ای عریانچون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی 
 از نان شده‌ای فارغ وز منت خبازانوز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی 
 نانی دهدت جانان بی‌معده و بی‌دندانآبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی 
 از جان شریف خود وز حال لطیف خودبفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی 
 ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهاییدر دامن دریایی چون در و گهر رفتی 
 هان ای سخن روشن درتاب در این روزنکز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی