دیوان شمس/ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ظاهر
| ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی | ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی | |||||
| نوری که بدو پرد جان از قفص قالب | در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی | |||||
| رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی | آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی | |||||
| مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت | زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی | |||||
| امروز چو جانستی در صدر جنانستی | از دور قمر رستی بالای قمر رفتی | |||||
| اکنون ز تن گریان جانا شدهای عریان | چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی | |||||
| از نان شدهای فارغ وز منت خبازان | وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی | |||||
| نانی دهدت جانان بیمعده و بیدندان | آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی | |||||
| از جان شریف خود وز حال لطیف خود | بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی | |||||
| ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی | در دامن دریایی چون در و گهر رفتی | |||||
| هان ای سخن روشن درتاب در این روزن | کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی | |||||