دیوان شمس/ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان)
'


 ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیانماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان 
 ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آبعاشقان را صبر نبود در فراق دلستان 
 جان ماهی آب باشد صبر بی‌جان چون بودچونک بی‌جان صبر نبود چون بود بی‌جان جان 
 هر دو عالم بی‌جمالت مر مرا زندان بودآب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان 
 این نگارستان عالم پرنشان و نقش توستلیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی‌نشان 
 قطره خون دلم را چون جهانی کرده‌ایتا ز حیرانی ندانم قطره‌ای را از جهان 
 بر دهان من به دست خویش بنهادی قدحتا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان 
 من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرندکز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان 
 صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگگوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان 
 در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتردرنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان 
 گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقیممن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان