دیوان شمس/ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
ظاهر
| ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج | تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| چندان فروخور آن دهان تا پیشت آید ناگهان | کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان | ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن | تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| گر سینه آیینه کنی بیکبر و بیکینه کنی | در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وارهی | زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی | در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را | فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| دیویست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو | بربند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی | جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||
| خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن | چون میزند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج | |||||