دیوان شمس/ای دل صافی دم ثابت قدم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دل صافی دم ثابت قدم)
'


 ای دل صافی دم ثابت قدمجت لکی تنذر خیر الامم 
 سر ننهی جز به اشارات دلبر ورق عشق ازل چون قلم 
 از طرب باد تو و داد تورقص کنانیم چو شقه علم 
 رقص کنان خواجه کجا می رویسوی گشایشگه عرصه عدم 
 خواجه کدامین عدم است این بگوگوش قدم داند حرف قدم 
 عشق غریب است و زبانش غریبهمچو غریب عربی در عجم 
 خیز که آورده امت قصه‌ایبشنو از بنده نه بیش و نه کم 
 بشنو این حرف غریبانه راقصه غریب آمد و گوینده هم 
 از رخ آن یوسف شد قعر چاهروشن و فرخنده چو باغ ارم 
 قصر شد آن حبس و در او باغ و راغجنت و ایوان شد و صفه حرم 
 همچو کلوخی که در آب افکنیباز شود آب در آن دم ز هم 
 همچو شب ابر که خورشید صبحناگه سر برزند از چاه غم 
 همچو شرابی که عرب خورد و گفتصل علی دنتها و ارتسم 
 از طرب این حبس به خواری و نقصمی نگرد بر فلک محتشم 
 ای خرد از رشک دهانم مگیرقد شهد الله و عد النعم 
 گر چه درخت آب نهان می خوردبان علی شعبته ما کتم 
 هر چه بدزدید زمین ز آسمانفصل بهاران بدهد دم به دم 
 گر شبه دزدیده‌ای وگر گهرور علم افراشتی وگر قلم 
 رفت شب و روز تو اینک رسیدسوف یری النائم ماذا احتلم