دیوان شمس/ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
ظاهر
| ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری | وز شور خویش در من شوریده ننگری | |||||
| بر چهره نزار تو صفرای دلبری است | تا خود چه دیدهای که ز صفراش اصفری | |||||
| ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی | نی نی دلا کز آتش و از باد برتری | |||||
| ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان | خورشیدوار پرده افلاک میدری | |||||
| جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری | نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری | |||||
| سی سال در پی تو چو مجنون دویدهام | اندر جزیرهای که نه خشکی است و نی تری | |||||
| غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی | مشغول بود فکر به ایمان و کافری | |||||
| ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست | هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری | |||||
| ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون | ای جمله چیزها تو و از چیزها بری | |||||
| ای رو و پشت عالم در روی من نگر | تا از رخ مزعفر من زعفران بری | |||||
| طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان | با صد هزار غم که نهانند چون پری | |||||