دیوان شمس/ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
ظاهر
| ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری | آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری | |||||
| از چه طرف رسیدهای وز چه غذا چریدهای | سوی فنا چه دیدهای سوی فنا چه میپری | |||||
| بیخ مرا چه میکنی قصد فنا چه میکنی | راه خرد چه میزنی پرده خود چه میدری | |||||
| هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر | جز تو که رخت خویش را سوی عدم همیبری | |||||
| گرم و شتاب میروی مست و خراب میروی | گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری | |||||
| از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان | جانب بحر لامکان از دم من روانتری | |||||
| باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم میوزی | سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری | |||||
| بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش | درنرود به گوش ما چون هذیان کافری | |||||
| موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو | چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری | |||||
| از همه من گریختم گر چه میان مردمم | چون به میان خاک کان نقده زر جعفری | |||||
| گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم | تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری | |||||